حكيم ابوالقاسم فردوسى

362

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

در مشت خواهد داشت . آنگاه ديگر از دل اين سوار گَرد برخواهيم آورد و اين كار روزگارى نهان خواهد ماند . پس به اهرن گفت : چون سوگند بزرگى بخورى كه اين راز را هرگز روز و شب نگويى و پيوسته لبان خويش بسته دارى ، من نيز از كار آن گرگ با تو سخن خواهم گفت . پس اهرن سوگند سختى بخورد و همهء آنچه را كه اهرن گفته بود ، بپذيرفت . آنگاه ميرين نامه‌اى به هيشوى نوشت و در آن گفت : بدان كه ميرين با گنج و تخت و داد و از خاندان قيصر است . اكنون دختر كهتر قيصر را كه از ميان دخترانش مانده است ، از قيصر خواسته ليك او دام اژدها را در پيش اهرن افكنده و مىكوشد تا مگر اين شاه را نابود سازد . اينك او براى چاره‌جويى به نزديك من آمده و من آنچه را كه بگذشته به پيش او بگفتم . در بارهء آن گرگ و سوار رزمديده همهء سخنها را با او براندم . پس باشد كه آن مرد همچنان كه كار مرا خوب كرد ، بىگمان كار اين مرد را نيز با خوبى به پايان رساند و بدين گونه دو تن را در اين سرزمين مهتر گرداند . پس اهرن چاره‌جوى شتابان به نزديك هيشوى روى نهاد . چون به نزديك دريا رسيد ، هيشوى او را بديد . پس آن نامهء دلپسند را از او بستد و بر او آفرين بكرد و بند نامه را بگشود . [ چون آن را بخواند ] به اهرن گفت : اى رادمرد ، نبايد كه به آن آزاده ، گَردى نيز برسد . او جوانى نامدار و بيگانه است كه روان خود را در پيش ميرين برخى « 1 » ساخت . اكنون نيز چون به جنگ آن اژدهاى نرّ برود ، شايد كه با كوشش از او رهايى يابد . ليك از من تنها گفتن است و كار در دست اوست ولى همانا كه سخن نيك گفتن در هرجا نيكو باشد . پس تو نيز امشب ميهمان من شو و در كنار اين دريا شماله‌اى بگذار تا اين كه فردا آن پهلوان نامجوى بيآيد و هر آنچه خواهى ، به دو بگويم . بدين سان آن شب را در كنار دريا شماله نهادند و خوراك و مِى بخوردند . چون سپيده بردميد ، گَرد سوارى از دشت پديدار شد . اهرن نامدار از پيش دريا

--> ( 1 ) - برخى به پارسى به معناى فدا و قربان است .